تبليغاتX
وقتشه بنويسم

وقتشه بنويسم

دلنوشته

دکتر شیخ

دکتر شیخ ... دکتری که شیخ نبود

میدونم که از اون بالا ما رو نگاه میکنی ، از جایی که درد و رنج معنایی نداره

جایی که تنها لطافت حکمفرمایی میکنه

میبینی ما روی زمین خاکی هنوز درگیر و دار زندگی هستیم ، سعی میکنیم زندگی کنیم

تو هنوزم نگران بیمارانت هستی ، صدای موتور گازیت هنوز در محله های پایین شهر بگوش میرسه

حال سبزی فروش محله سرشور چطوره ؟ آیا روح اونم در کنار تو در بهشت آروم گرفته

آیا هنوزم ازت میپرسه چرا هر روز صبح قیمت سبزیهای مختلف رو ازش میپرسی بدون اینکه خرید کنی

هنوزم از دستت عصبانیه ؟ یا وقتی بهش گفتی قیمت میگیری تا مفیدترین و ارزون ترین سبزی رو برای بیمارنت تجویز کنی ... چرا ویزیتت رو زیاد نکردی ؟ این سئوال تکراریه ولی یه بار دیگه خودت جواب بده تا نسل امروز هم صدات رو بشنون

- من یا دیوانه ام یا پیغمبر ، اگر دیوانه ام شما را با دیوانه چکار اگر پیغمبرم میدونم صلاح کار در کجاست

افتخار دیدنت رو نداشتم ولی یه روز اتفاقی دخترت رو دیدم در حالیکه چند تا کودک پرورشگاهی رو برای معاینه به بیمارستان آورده بود ، نور خاصی در چهره داشت ، این بهترین میراثیه که برای فرزندانت و نسل آینده گذاشتی

روحت شاد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 7:4  توسط ماريا  | 

يه دنيا دلتنگي

سلاممممممممممممممممم

خدمت تمام دوستان و همراهان عزيز وبي ، اصل حالتون چطوره ؟

دلم براي همه جمعيا تنگ شده ، ممنون كه در نبودم وبم رو تنها نذاشتين و بهم سر زدين

اينجا دوستيها واقعي تره

اگه يه پرنده بال و پر شكسته بياد پشت پنجره تون و خودشو به اون بزنه چكار ميكنين ؟

بانوي مسني كه حق زيادي به گردنم داره روز سيزده  بال و پر شكسته به من پناه آورد

همون قضيه تكراري بي مهري فرزندان و دعوا سر ارث و ميراث ...

واقعا مگه  عمر ما ادما چقدره ؟ چقدر ميتونيم بخوريم ، بپوشيم و بگرديم ، چقدر فضا براي خواب نياز داريم ، اينهمه حرص براي چي .....

اعتراف ميكنم اين بانوي بزرگوار خيلي برام زحمت كشيده ، در عوض كار زيادي براش نكردم ، در عين حال خدا رو شكر ، اگر آبي نياوردم ، كوزه اي هم نشكستم

چيني رو ميشه بند زد

دل ادما رو چي ؟‌‌

ميشه !  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 15:12  توسط ماريا  | 

خرافات

فكر ميكردم خرافات مربوط به سالهاي دور ميشه و نسل امروز با خرافه فاصله گرفته ولي تازگي فهميدم خرافه هنوز هم در تار و پود جامعه ما به صورت نامرئي وجود داره ، متاسفانه گاهي جوونها رو آلوده ميكنه و ضربه مهلكي به روح و روانشون ميزنه

يكي از شاگردام بشدت حواس پرتي داشت مجبور بودم يه مطلب ساده رو چندين بار بهش بگم ، زود فراموش ميكرد و دوباره سئوال ميپرسيد ، از بي توجهيش خسته شدم يه روز با پرخاش بهش گفتم ديگه به سئوالي كه ده بار پرسيدي و آخرش هم نفهميدي جواب نميدم ، حق نداري سئوالي بپرسي ، ساعت استراحت ، صدام زد و گفت  مشكل روحي داره ، تحت نظر پزشكه ، آرامش بخشهاي قوي ميخوره ، و معذرت خواهي كرد ، گفت :  ميدونم خيلي برام وقت گذاشتين ولي دست خودم نيست فراموشكار شدم

از قضاوت نادرستم بدجوري ناراحت شدم ازش عذر خواهي كردم و در مورد بيماريش با هم حرف زديم ، تا چند روز گيج بودم ، حرفاي عجيبي ميزد ، از جن و ارواحي كه اونو احاطه كردن از خانومي كه مدام اونو سحر و جادو ميكنه و ميخواد بين اون و ائمه و امام زمان فاصله بندازه ، از پسري كه دوسش داره ولي سحر و جادوي اطرافيان نميزاره اونا به هم برسن ........   

نميدونستم چي بهش بگم و اصلا حرفايي كه ميزنم بخاطرش ميمونه يا نه ، فقط دعا ميكنم خدا بدادش برسه ، حيف از جوونيش

بهتره در مواردي كه اطلاع چنداني ازش نداريم سكوت كنيم  و نسخه نامربوط براي طرف مقابل ننويسيم

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 9:56  توسط ماريا  | 

یه نفر منو به اسم صدا زد ، با شنیدن اسمم به طرف صدا برگشتم ، دوباره با هیجان و شدتت بیشتری داد زد ماریا باور نمیکنم خودتی ، بعد از مکث کوتاهی آهسته گفتم ، فکر میکنم خودم هستم ، شما ؟

یکی از دوستان دوران دبیرستان بود ، بینی اش رو عمل کرده بود و یه کمی هم ابرو و غیره رو دستکاری کرده بود ، برای همین در نگاه اول نشناختمش ، البته آدمی که من اونروزا دیده بودم ، یه دختر با عقاید مذهبی شدید بود ، حجاب کامل داشت ، خودش میگفت قبل از انقلاب حجاب نداشته و انقلاب تحول عظیمی در عقایدش داشته !

زنی که امروز منو در آغوش گرفته بود ظاهرا بهره چندانی از حجاب نداشت ، لبهای قرمز ، موی رنگ شده ، و اصرار عجیبی برای پاک کردن رد پای زمان از صورتش ...

اونروزا دنبال مسائل سیاسی بود ، خیلی خوب با همه بحث میکرد و استدلال های جالبی می آورد ،فکر میکردم  آدم پریه ارزش و احترام زیادی براش قائل بودم ، بعد از انقلاب  مد شده بود اول حرفشون یه ایه از قرآن میخوندن یا میگفتن رب شرح ...  بعدا به این نتیجه رسیدم که حجاب و بحث های سیاسی برای بعضی ها شخصیت محسوب میشد و میشه ، نه عقیده و رسم و مرام با تفکر و شناختی عمیق

بعضی ها همیشه دنبال مد روز هستن تا بتونن شخصیتشون رو کامل کنن و در جمع حرفی برای گفتن داشته باشن

فرقی نداره این مد چی باشه .  مد قبل از انقلاب ، مد بعد از انقلاب ، مد امروز ... 


نتیجه پست قبلی توسط باران عزیز :

آري (با نگرش صحيح و باز كردن چشم قبل از ازدواج و بستن آن بعد از ازدواج)

من با نظر باران موافقم شما چطور ؟


 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 11:21  توسط ماريا  | 

دو حالت

مداد سياه رو لاي انگشتاي كوچيكش فشرد ، چند قطره اشك بجاي اون روي گونه اش سرسره بازي كردن

هر شب كابوس زن چاق و قد كوتاه كه اسمش معلم بود ميومد سراغش ، با گريه از خواب ميپريد و در آغوش گرم مادر دوباره بخواب ميرفت

امروز تنبيهي كه براي شاگردام در نظر ميگيرم آوردن شيريني و شكلاته ، خوشبختانه بچه سال نيستن و سطوح سني مختلفي دارن ، ديروز يكي از بچه ها كه تازه ازدواج كرده شيريني آورده بود ، جاي همگي خالي خورديم و كلي خنديدم ، سر شوخي باز شد ولي كم كم حرفها رنگ و بوي جدي بخودش گرفت ، دوشيزگان كلاس تمايل زيادي به ازدواج داشتن و از خاطره ميخواستن دستي هم بر سر اونا بكشه ، به شوخي گفتم : نترسين قحطي شوهر نشده شما هم بزودي سرو سامون ميگيرين ، ولي واقعيت اينه كه تمايل به ازدواج در مردان جوان كاهش پيدا كرده و سن ازدواج خيلي بالا رفته ....

آقايون مجرد چرا از ازدواج فرار ميكنين ؟ نترسين سختيش فقط صد سال اوله :)

دو حالت داره يا خوشبخت خوشبخت ميشين و يا بد بخت بدبخت :))

اگر .....................


---  مسئله اي كه در اين پست گفتم ممكنه عموميت نداشته باشه و يا به مذاق بعضي ها خوش نياد ولي واقعيتيه كه من در محيط اطراف خودم ميبينم


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 10:46  توسط ماريا  | 

افسوس

تدريس ميكنم

يكي از شاگردام كه خيلي زرنگ و باهوش بود ، به دام يه مرد زن و بچه دار معتاد افتاد، متاسفانه دير فهميدم ، خيلي در اين مورد با هم حرف زديم ولي بي فايده بود ، افعي زهر خودشو ريخته و صحبتهاي من نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود

اگه پدر و مادر سارا رابطه صميمي و دوستانه اي با دخترشون داشتن ، اگر زودتر متوجه ميشدن

اگر زودتر متوجه ميشدم و هزار اگر ديگه ، شايد ميشد سارا رو از اين دام نجات داد ولي افسوس ...

روزنامه ها پر از اين اخبار ناگواره ، ميگن شنيدن كي بود مانند ديدن و من ديدم

واقعا متعجب ميشم وقتي ميبينم نسل امروز كه از اين حد بالاي ارتباط برخوردان ، چطور بعضي هاشون تحت تاثير اين افراد شياد قرار ميگيرن ، بنظرم اين بچه ها از يك خلل عاطفي شديد رنج ميبرن ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 17:26  توسط ماريا  | 

چهارشنبه سوري

بوي كرفس مشام و نوازش ميده ، صداي ترقه بازي بچه ها خيلي زودتر از موعد به گوش ميرسه ، ديروز وقتي برميگشتم يه پسر بچه جلوي پام ترقه زد ، وانمود كردم خيلي ترسيدم ، خنديد ، منم خنديدم ، خنده بچه ها رو خيلي دوست دارم بوي زندگي ميده ، ممكنه بگين نبايد ميخنديدي اينطوري پر رو ميشن

شايد حق با شما باشه

بنظرم خنده و مداراي ما باعث ميشه ديگه براي كسي مزاحمت ايجاد نكنه

بچه كه بودم در يك مجتمع آپارتماني بزرگ زندگي ميكرديم ، محوطه سرسبز و زيبايي داشت ، چهارشنبه سوريها عالمي داشتيم ، بساط آش رشته و آجيل و آتيش بازي و ترقه زني بر پا بود ، به همه كوچيك و بزرگ خوش ميگذشت ، براي بچه ها بوته هاي كوچيك اتيش ميكردن و براي بزرگترها بوته هاي بزرگ ، همه از روي اتيش ميپريدن و شادي ميكردن ، آخر شب با بچه ها ميرفتيم ملاقه زني ، همه حتي پسرها چادر سر ميكردن بعضي ها رومون آب ميپاشيدن بعضي پول ميدادن و بعضي هم يه كتك جانانه ... تا دم دماي صبح طول ميكشيد ، انرژي همه تخليه ميشد

پسراي شر و شيطوني در مجتمع ما بود ولي هرگز مزاحم مردم نميشدن ، بنظر شما علتش چي بود ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 10:52  توسط ماريا  | 

اي خدا

پسرم و چند نفر ديگه كه نميشناسمشون به اعدام محكوم شدن ، قلبم به شدت ميزنه نميتونم باور كنم ، شروع ميكنم به التماس كردن به دست و پاي آدمايي مي افتم كه اين حكم لعنتي رو صادر كردن ، التماس ميكنم ، اشك مي ريزم ، فايده اي نداره دلشون به رحم نمياد ، حكم اجرا ميشه ، با تمام وجود فرياد ميزنم

اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

با تني خيس عرق از خواب ميپرم ، هنوز باور نيست خواب بوده ، گيجم ، اهل خونه خوابن ، ميرم بالاي سر رضا ، راحت خوابيده ، دستي به سرش ميكشم

خدايا هزار بار شكر

نميدونم تعبير اين خواب چيه ، فقط ميدونم باعث شد بفهمم از دست دادن فرزند چقدر سخته ، تا چند روز غر نميزدم و ازش بابت شلختگي و بي خياليش ايراد نميگرفتم ، دوست داشتم يه ريز نگاش كنم ، تعجب كرده بود ميگفت چي شده مامان چرا اينقدر بهم زل ميزني ، ديگه سر دادن پول خسيس بازي در نمي آوردم حاضر بودم تمام حقوقم و يكجا بهش بدم و اصلا مهم نبود چجوري خرج ميكنه

ولي چند روز بيشتر دوام نداشت دوباره همه چي برگشت به حال اول

رضا ااااااااااااااا .... آخه چرا اينقدر شلخته اي ، لباساتو جمع كن .........

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 10:32  توسط ماريا  | 

بنام دوست ...

سلام

روزي بود روزگاري ، دختري بود و خونه اي گرم

دخترك آرزو داشت ، بنويسه ، از شب از روز از زندگي از مرگ

ميترسيد كاغذهاي سفيد را سياه كنه

امروز سالها از اون روزها ميگذره ، دخترك ، زني شده

امروز به اين باور رسيده ،  نوشتن ترس نداره

وقتشه بنويسه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 11:44  توسط ماريا  |